نترس...!!!
دست یک باباست شاید، که قرار بود نوازش کند موهای لخت و مشکی دخترک نازش را ... اما...
نترس...!!!
دست نامزدی است شاید،که قرار بود پشت گرمی دختر مردم باشد تاآخر عمر و خوشبختش کند...اما...
نترس...!!!
دست است دیگر... دست نان آوری شاید که با نبودش حالا فقط ۵ سر عایله یتیمند ... اما...
نترس...!!!
دست است دیگر...شایددست عمویی که قراربود قهرمان قصه های برادرزاده ی سه ساله باشد...اما...
اما... بترس !!!!!!
شاید همان دستی است که قرار است جلویت را بگیرد فردا و بپرسد، بعداز ما چه کردید....؟؟؟ نترس!!!
شهدا دستگیری میکنند، دستگیرت نمی کنند... حالا که فهمیدی ترس ندارد، چشمهایت
راببند، دست روی سنگ عقیق مزار یکی شان بکش... گمنام باشد بهتراست... و آهسته
اشک ببار و ببار و ببار...
دیدی چه سبک شدی!!!
حالا دست به دستش بده و بعد «دست علی» بده که نگذاری دستهایش از دستت جدا شود ...
حالا با خیال راحت پرواز کن ... نه !!! نه!!!
پرباز کن...
«دست » علی به همراهت ...
نمره ی صندلی ام باز درآمد، هشت است
ساعت رفتن من نیز به مشهد، هشت است
همه جا مضربی از هشــــــــت و، به تختِ اعداد
آن که امروز نشسته است به مسند، هشت است
بین ما مردم ایران، نود و نه درصد
عدد حاجتمان پنج نباشد، هشت است
کربلایی است دلم در وسط مشهد تو
کسر بر نُه شود هفتاد و دو درصد، هشت است
علی و فاطمه را هشــــــــت عدد حرف، بس است
حاصل ضرب دو تا اسم محمّد، هشت است
عدد چهار همان پرچم سبز حرمت
یازده شکل دو گلدسته و گنبد، هشت است
هفتِ بی تاب ترینت، لبِ پائین من است
گر به رویش لب بالایی مرقد، هشت است
هشتمین بیت رسیده است که تأکید کنم
بهترین ساعت پرواز به مشهد، هشت است
یک ﻭﻫﺎﺑﯽ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻘﯿﻊ ﺑﻪ آقای قرائتی ﮔﻔﺖ:
ﭼﺮﺍ ﻓﺎﻃﻤﻪ (س)، ﺣﺴﻦ (ع) و حسین (ع) ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﺪ؟!در حالی که ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺧﺎﮎ شده اند!
آنگاه خودکاری را ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ زمین، ﻭ صدا زد: ﺍﯼ ﺣﺴﻦ (ع)! ﺍﯼ ﺯﯾﻦ ﺍﻟﻌﺎﺑﺪﯾﻦ (ع)! ای ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ (ع)! آن قلم را به من بدهید!
بعد گفت: دیدی که پاسخ ندادند! ﭘﺲ ﺍینها ﻣﺮﺩه اند و ﻫﯿﭻ ﻗﺪﺭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭند!
آقای قرائتی خودکار را گرفت و دوباره انداخت ﺯﻣﯿﻦ و گفت:
ﯾﺎ الله! ﻗﻠﻢ ﺭا ﺑﻪ من ﺑﺪﻩ!
بعد رو به وهابی کرد و گفت: ﺩﯾﺪﯼ که ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺩ!
پس با منطق تو ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﻣﺮﺩﻩ است!
مگر ﻫﺮ که ﺯﻧﺪﻩ است ﺑﺎﯾﺪ ﻧﻮﮐﺮ ﺗﻮ ﺑﺎشد؟!
«محمود معزپور» به تاریخ چهارشنبه، ۱۳ شهریور ۱۳۴۷ شمسی در تهران متولد شد. حضرت روح الله که پای بر باند فرودگاه
«مهرآباد» گذاشت، او فقط ده سال داشت. اما آن قدر همت و غیرت از پدرش «حاج
علی اصغر» به ارث برده بود که تا هفت سال بعد، خودش را به مقام «بسیجیِ
خمینی» برساند و در بزرگ ترین شاهکارِ نظامی فرزندانِ «اسلام ناب
محمدی(صلوات الله علیه)» در شبه جزیره «فاو» حاضر شود. پنج عملیات دیگر
لازم بود تا «محمود»، مدرک قبولی خود را از مولایش، «اباعبدالله
الحسین(صلوات الله علیه)» دریافت کند و به تاریخ چهارشنبه، ۱۹ فروردین ۱۳۶۶
شمسی، پای بر بساطِ «عند ربهم یرزقون»
بگذارد. گوارای وجوش باد
سنگِ مزار شهید «محمود معزپور» در بهشت زهرای تهران، به شکلی هنرمندانه و
دلنشین، مراتب صعود او به «اعلی علیین» و دریافت مدرک قبولی اش را مجسم
کرده است:
روحمان با یادش شاد
هر بامداد آهویی از خواب بر میخیزد و میداند که از تند ترین شیر
باید تندتر بدود ، و گرنه کشته خواهد شد
هر بامداد شیری از خواب بر میخیزد و میداند ار تند ترین آهو
باید تند تر بدود ، وگرنه از گرسنگی خواهد مرد
فرقی ندارد آهو باشی یا شیر ، آفتاب که برمیآید آماده دویدن باش . . .
نکته:
برای آماده سازی ظهور باید دوید...
چون نظام سلطه شیطانی هم در حال دویدن است!..